البته دستم نمی رسید برای تو سیب بچینم..
دل نوشته
البته دستم نمی رسید برای تو سیب بچینم..
دنیا را ازچشم لباس های اتو نشده می بینی
مچاله مچاله....
سطل های زباله تمام می شود
و کوچه
پر از بچه های نا قص الخلقه....
ماشین حساب ها هم انگشت ندارند
حالا از کجا بفهمیم دو دو تا چند تا می شود...
دست تکان دادم
با توام..!
دست کم با کسی عوضی بگیرم...
مي توني با اسم کوچيک صدام بزني
اونقدر کوچيک که تو مشتت جا بشه دنيام
قد اين فنجون قهوه تلخه!
تلخم
پرده ها رو ول کن ....
مي خوام از همه رو دست بخورم
فقط اين تبر رو بگير
زمين و از ريشه هام..
رها کن
به امون خدا
تو خيا بون سلمان فارسي...
اره
همين جا بود
راه زمين و گم کرديم
خيلي چيز ها رو
از بيخ عرب شديم
استاد....چرا ؟
خودكارم ERROR 691
مي نويسه
صندلي ها هم...
به خدا يادم نرفته
مي دونم بايد سر جاي خودم بشينم
و در نبود ادم
دختر خوبي باشم
اونقدر كه مثبت هاي جلوي اسمم
سر از نا كجا دربياره
ديگه رو تخته سياه جا نمي شد
كه با WHITE BOARD
عوض اش كردن....
استاد جديد
درس جديد
ببخشيد
اين الاغ غير دم خيلي چيز هاي ديگر هم نداشت....
خسته ام
بد جور هم خسته ام
سر گشته میان روز های سرخ تقویم
پی یک چرت بیداری بعد از تاریخ تولدم می گردم...
-امدم
سرم را روی شانه هات..
سر جاش نبود
برمی گردم
ـخیا بان
درست
کسی روبه روی
-من-
پشت به خودم ایستاده ام...
از این مگس بپرسید
که نشسته روی
تاریخ تولد ما و نمی پرد!
طول می کشد
این درد
تا ادم قصه بفهمد حوا هیچ دلش سیب نمی خواهد....
سایه ام را
می شستم
دست
از تمام ظهر ان روز
که هوس بستنی را در جیب بارانی ام اب کرد.