چه بخواهم چه نخواهم کسی خطاب قرار می گیرد
فکر می کنم این بار بهتر است کمی فکر نکنیم
چه ان ها که وبلاگ را با دفتر چه خاطرات اشتباه گر فته اند چه ان ها که نگر فته اند و چه ان ها که نگر فته اند
عجیب یاد گفتگوی اقای خواجات با بهزاد کرم پور قلقلکم می دهد:
ما هنوز همان قبیله های پراکنده ایم که گرز و شمشیر های امان را زیر کت وشلوار پنهان کرده ایم و لمپن های درو نی امان اکابر رفته و تئور های جدید یاد گر فته اند نه بیشتر
در بحث قانونی بودن بعضی محدودیت ها شکی نیست البته اگر ان ها که به بودن و فکر کردن اخمقانه ی دکارت شک کردند به ما هم مضنون نشوند ....
راستش موافق با ابتذال و عمومی کردن مسواک و ناخن گیر شخصی نیستم اما انتقاد به کسی که این طور فکر می کند را هم چندان به جا نمی دانم.شاید فضای وبلاگ را بتوان به یک اتاق شخصی تشبیه کرد که پنجر ه اش رو به خیا بان همیشه باز است و ادم ها بنا به این که فضای شخصی اشان چقدر از فضای عمومی اشان بیشتر است یا عکس این متفاوت عمل کنند
یکی چار تاق بخوابد دیگری تا صبح اواز بخواند و ان یکی سکوت بنویسد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میترا
|
نمی دونم چقدر می شه به فردا فکر کرد
وقتی دل همش از امروز سراغ دیروز رو می گیره
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط میترا
|
گاهی که از تعبیر خواب های تو بر می گردم
مات
در حاشیه ی زنده تصویرت
میز شطر نج را به هم می ریزم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میترا
|
به نام خدا
ایا من ازاد هستم که در مورد خودم هر بخوام فکر کنم این میسر نمی شه مگه این که گاهی خودم رو زندونی
کنم .
اصلا قانون فکر بر پایه ی اسارت هست. همین که چیزی در حوزه ی فکر ما قرار می گیره دچار حبس می شه
افکار مث لباس تن قضا یا می شن اگه بخواهیم چیزی رو برهنه ببینیم باید افکارمون رو از تنش در بیاریم البته
در اون حالت شاید این ما هستیم که داریم فکر می شیم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 9 قبل از ظهر  توسط میترا
|
دنبال یک جفت پا برای این کفش های لنگه به لنگه می گردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میترا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میترا
|
کتاب فلسفه را
توی تشت ارثیه ام
چنگ می زنم زیر وبم
دانه دانه برگه هاش را
روی بند
زیر افتاب قرن 21 خشک می کنم
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 8 قبل از ظهر  توسط میترا
|